nonilinon | نونیلینون

بنام او که بجای مچ ،دست میگیرد...

nonilinon | نونیلینون

بنام او که بجای مچ ،دست میگیرد...

nonilinon | نونیلینون

من محو خدایم و خدا آن منست
........هر سوش مجوئید که در جان منست
سلطان منم و غلط نمایم بشما
.....گویم که کسی هست که سلطان منست

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین نظرات
  • ۲۳ مهر ۹۷، ۰۵:۳۵ - سید محمد علوی زاده
    متشکریم
نویسندگان

خدایا کفر نمی گویم VS سهراب سپهری

شنبه, ۲ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۵ ق.ظ

شریعتی:

خدایا کفر نمی گویم،

پریشانم،

چه می خواهی تو از جانم؟

مرا بی آن که خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

و شب آهسته و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه بازآیی

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟!

خداوندا !

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف تر

عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟!

خداوندا !

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

 -_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-

سپهری:

منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید

ترا در بی کران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه می جویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه می گویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب می دانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته می گویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت می گفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟

که می ترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت

خالقت

اینک صدایم کن مرا.

با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمی فهمد

به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسب های خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید

ترا در بی کران دنیای تنهایان،

رهایت من نخواهم کرد.

نظرات  (۲)

۰۴ دی ۹۶ ، ۰۰:۱۲ ایمان ‌‌‌
خیلی خیلی زیبا، مخصوصاً بیت‌های آخر
زیبا بود ♥

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی